تبليغاتX
آب و آتش

جمعه بیست و نهم آبان 1388

پلیور نو

پلیور تازه ای را که برایش خریده  پهن می کند روی مبل .صدای پاهایش را از راه پله می شنود ..به خودش نهیب می زند : نباید منتظر هیجانی فوق العاده باشی .

 سالهاست که اول هر فصل برایش خرید می کند  وآنها را هر چه که باشد با یک دنیا خوشحالی ، نشانش می دهد اما ...

هنوز صدای پاهایش از راه پله ها می آید . پشت در می ایستد تا اول سلام دهد . هنوز هم عاشق غافلگیر کردن است . در باز می شود . با خنده سلام می دهد . منتظر عکس العمل است .مرد نگاهش به سماور است .  لبخندی روی لبهایش می نشاند  و می گوید : به به ، چایی حاضره !

دیوانه چایی داغ و خوشرنگی است که زن  در اولین ثانیه ورود به خانه  ، برایش می ریزد . می رود توی اتاق خواب تا لباسش را عوض کند .زن زیر چشمی نگاهش می کند . با لباس راحتی می آید توی اتاق نشیمن و ولو می شود روی مبل . قلب زن  تند تند می زند ... حالا  پلیور را می بیند ... دلش می خواهد خوشحالی را روی صورتش ببیند . همان لبخند شیرین و دلنشین همیشگی را .

مرد خسته ست .سرش را تکیه می دهد به پشتی مبل .حالا آستین پلیور کنار گوشش آویزان است ... فقط کافیست سرش را بچرخاند تا از خوشحالی به هوا بپرد ... این فکر توی ذهن زن است . دلش می خواهد این طوری باشد .

مرد تکانی می خورد ، خودش را روی مبل جا به جا می کند و کنترل تلویزیون را بر می دارد .عادت دارد یکی یکی کانالهای تلویزیون و ماهواره را چک کند .یک لحظه بی بی سی لحظه ای دیگر کانالهای آلمانی و ایتالیایی دست آخرهم کانالهای وطنی . لابه لا هم سرش یک وری می شود و چرت می زند تا زن دم گوشش زمزمه کند : برو روی تخت بخواب .

زن لیوان چایی راکه ازش بخار بلند می شود ، روی میز می گذارد و می پرسد : چه خبر !

-         خستگی ، شلوغی ، ترافیک ، گرونی ،بدبختی می خوای چه خبر باشه !

 زن می رود توی فکر .می خواهد موضوع جالبی برای حرف زدن پیدا کند .اما همه حواسش به پلیور است که با وول خوردنهای مرد از روی مبل می افتد پایین .

 طاقت نمی آورد و می گوید : انداختیش ! از روی زمین ورش دار .

مرد خم می شود و بی اعتنا می گذاردش روی مبل . با لذت چایی اش را هورت می کشد و نگاهش به خانمی است  که با دلبری رژ لب بورژوا را تبلیغ می کند   .

زن پلیور را جلوی صورتش می گیرد و می گوید :عصری برات خریدم . خوشت می یاد ؟

نیم نگاهی می اندازد و می گوید : پلیور که داشتم .

-نه از اینا نداشتی . رنگ یشمی سیرشوببین . خیلی ماهه !

بی آن که نگاه کند می گوید : دستت درد نکنه .

زن ذوق زده می گوید : تنت کن . زود باش . می خوام ببینم اندازه ست .

چشم غره ای می رود :  یه نفس بکشم . چشم !

-چایی تو خوردی باید بپوشی . خب !

با بی میلی سرش را تکان می دهد .

چایی اش را داغ داغ سر می کشد و می گوید : یک چایی دیگه بده !

-         باشه تا چایی می ریزم پلیورو تنت کن .

وقتی از آشپزخانه برمی گردد هنوز پلیور روی میز است . حرصش گرفته : بپوش دیگه !

یکهو فکری به نظرش می رسد و می گوید : یا می پوشی یا فردا شب تو مهمانی به همه می گم چه اخلاقی داری . از حالا می دونم چی بهت می گن !

مردبا لبخند نگاهش می کند . پلیور را بر می دارد و در حالی که ادای مانکن ها را در می آورد ، آن را از گردنش پایین می کشد . با ادا و اطوار مانکنی می رود به سمت آینه و در همین حال می پرسد : راضی شدی ، دیدی چه شوهربا حالی داری؟

 شکمش که ازپایین لباس بیرون زده ، زن را به خنده می اندازد و می گوید : چه جورم !

جلوی آینه می ایستد و یکهو جیغ می کشد : بعد این همه سال هنوز اندازه منو بلد نیستی . این که خیلی کوچیکه !

زن قهقهه زنان کوسن را به طرفش پرت می کنم و می گوید : تو آدم بشو نیستی !

مرد توی هوا می قاپدش و می گوید : معلومه بس که فرشته ام .

نوشته شده توسط نوشینه در 22:4 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم آبان 1388

بیست سالگی

   

به فرزی گربه از میله های کنار تخت بالا رفت و روی تخت طبقه سوم نشست . از آن جا می توانست سرخی افق را ببیند و خانه های انبوه شهرک آن سوی دیوارهای بلند را.

دلش گرفته بود . آن روز ، روز خاصی بود . روزی که سالها منتظرش بود .

 توی آن سالها ، سالهای کوتاهی که از عمرش می گذشت ، همیشه به امروز فکر کرده بود : روز تولد بیست سالگی .

فکر می کرد حس قشنگی توی این روزهست . بیست سالگی برایش معنای زیادی داشت : شادابی ، جوانی ، عاشقی ، سرزندگی ، استقلال . از نگاه او بیست سالگی آرزومندی یود امیدواری و بیکرانگی . آه ، بیست سالگی ! چه روز شیرینی .

دلش می خواست نامه ای برای مسئولین زندان بنویسد و تقاضای مرخصی کند که می دانست بی نتیجه بود . آن جا نه تولد مفهومی داشت و نه مرگ . جملاتی که می خواست توی نامه اش بنویسد مرتب توی ذهنش تکرار می شد  ...  تکرار می شد :

سه ساله توی زندانم و خم به ابرو نیاوردم . تولد هیجده سالگی تو سلول انفرادی بودم . خودم برای خودم کف زدم و هورا کشیدم . چشمامو بستم و هیجده بارشمع تو خیالمو فوت کردم .ناراحت نبودم . امیدوار بودم ، بیست سالگی در راه بود .

تولد نوزده سالگی ، مریم توی سلولم بود . ملاقات هم داشتم . بابام برام یک کیک گرد خانگی آورده بود . آخ که چه کیفی داشت  ! مثل قحطی زده ها با مریم به کیک حمله کردیم  و دلی از عزا در آوردیم . طعم محشری داشت . وقتی کیک تموم شد یکهو دلم گرفت اما به خودم دلداری دادم . بیست سالگی در راه بود .

اما حالا... حالا که بیست ساله شدم دیگه هیچی نمی مونه که بهش امیدوار باشم .

 تو رو خدا بذارید برم ! امروز نمی خوام پشت میله ها و دیوارها  باشم .بذارید برم بیرون فقط برای چند ساعت . می خوام برم باغ بابام و صدای بلبلا رو بشنفم . می خوام روی برگهای خشک و رنگ به رنگ چنار پیر راه برم . این جا دارم خفه می شم . برای زنده مو ندن هوای تازه لازم دارم. اگه بذارید برم دیگه هیچی ازتون نمی خوام تا آخر عمرم همین جا می مونم و حبس ابدمو می کشم . آخه  هیچ وقت دیگه ای من بیست ساله نمی شم . تو رو خدا فقط چند ساعت بذارید برم بیرون .     

( امروز روز تولدمه . این داستان کوتاه را تقدیم می کنم به همه نوجوانانی که اسیر میله هایند ) 

نوشته شده توسط نوشینه در 13:16 |  لینک ثابت  

چهارشنبه بیستم آبان 1388

یک ، دو ، سه ، یک

 

مربی ورزش رفت سراغ ضبط و پرسید : خانمها امروز با چی حال می کنید بی کلام یا باکلام ، مجاز یا غیر مجاز ؟

همه هم صدا  گفتیم :  غیر مجاز ،ا ز اون  باحالاش  !

صدای تند موسیقی توی سالن  پیچید . خانم مربی  ایستاد روبرویمان و شروع  کرد : دستها بالا ، پایین . پاها با دستهای قرینه چپ  ، راست

شمارش شروع شد : یک ، دو ، سه ، یک             یک ، دو ، سه ، دو ...

باشگاه کوچک است و جوی صمیمی دارد . وسط حرکات طبق معمول خانم مربی به حرف آمد و گفت : دیشب ویکتوریا رو دیدید . انریکه حالشو گرفت !

خانمی از صف جلو جواب داد : شوهر فرناندا رو چی می گی ، خرد و خاکشیرش کرد .

خانم چاقی هن و هن کنان  گفت :زنی که در آمد نداره باید بره بمیره !

مربی  پرسید :این حرکتو چند تا رفتیم ؟

گفتم : نه تا !

حرکت را عوض  کرد و  گفت : از قدیم گفتن مرد اگه مرد باشه دستش  را روی زن بلند نمی کنه .

خانم مسنی از ته سالن فریاد  زد :بیخود گفتن ! مردای قدیمی از همه بیشتر زناشونو کتک می زدن !

دختر جوانی با صدایی نازک و عشوه کنان گفت :زن هرچه تحصیلکرده تر و فهمیده تر باشه کمتر کتک می خوره .

همه اعترا ض  کردند . از هر سری صدایی بلند  شد . مربی جیغ  کشید : یک ، دو ، سه ، پنج ... و اضافه کرد : چه حرفا ! اگر مرد  فهمیده و تحصیلکرده نباشه چی ؟

خانم چاق عرقش را پاک  کرد ، رفت  گوشه سالن ، شیشه آبش را سر  کشید و گفت:دیشب تو بی بی سی اون پلیس جوونودیدید چطور با باتوم کوبید تو سر دختره ! دختره  ناز و خوشگل بود . چطور دلش اومد ؟

دختر جوان این بار با لحنی جدی گفت : این مورد دقیقا برعکسه ! هر چی زنها فهمیده تر باشند بیشتر تو سیاست دخالت می کنن و چوبشو هم می خورند .

مربی نیشخند زنان گفت : خس و خاشاک نپاش تو بحث .  می خوای منو از نون خوردن بیندازی ؟ ... یک ، دو ، سه ، هشت

فکر کردم حرفی بزنم ، گفتم : یه چیزهم من بگم و تمامش کنیم . یک روانشناس آمریکایی  با دانشجوهای داوطلبش آزمایشی کرد .  دانشجوها را به دو دسته زندانی و زندانبان تقسیم کرد و خواست مطابق نقش شان رفتار کنند . بعد ازمدتی کوتاه آزمایش تعطیل شد ، می دونید چرا ؟ چون دانشجوهای زندانبان چنان وحشیانه با هم کلاسیهای زندانی شان رفتار کردند که استادشان ترسید خونشان بیفتد گردنش !

همه ساکت شدند و رفتند توی فکر  . نرمش  کردند وشماره ها را بلند بلند تکرار کردند و در ضمن به تصویرشان توی آینه های قدی دور تا دور سالن زل زدند .

خانم مربی گفت : خانمها برای حرکات قدرتی دمبل بردارید .

در فرصتی که دور سبد دمبل ها جمع شده بودیم ، دختر جوان خودش را به من رساند و گفت : پس اون کسی که لباس نظامی تنشه و دیگران رو می زنه اسیر شغل و وظایفشه !

گفتم : و  چیزای دیگه ای مثل در آمد و عقاید افراطی !

دمبل به دست برگشتیم و به صف ایستادیم : یک ، دو ، سه ، یک

 یکهو خانم سمت راستی من داد زد :کی دیشب دلنوازانو دیده  ؟ 

   

نوشته شده توسط نوشینه در 9:32 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سیزدهم آبان 1388

مانکن ایرانی

خانمها   آقایان  دوستان عزیز :

این نماد یک زن ایرانی است البته من از آن اعلام برائت می کنم  . شاید بخواهم بعد از این افغانی بشوم

نوشته شده توسط نوشینه در 14:23 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ششم آبان 1388

آزادی

    1-      آزادی برای هرکسی معنایی دارد . این که بتوانی حرفت رابزنی ، عقیده ات را طرح کنی ، رنگی که دوست داری بپوشی ،کاری که دوست داری انجام دهی و... از دوستی وقتی که تازه از زندان آزاد شده بود ، پرسیدم : آزادی یعنی چی ؟ بی معطلی جواب داد : این که بتوانی راهت رابکشی و بروی ، بروی ، بروی ... بی آن که مجبور باشی دور بزنی !

2-       جایی خواندم اگر یک قورباغه را در ظرف آب جوش بیندازی فوری بیرون می پرد ولی اگر او را در ظرفی  آز آب سرد که روی گاز است بگذاری ، همان جا می ماند و یواش یواش با داغ شدن آب می میرد . داشتم فکر می کردم چه شباهتی بین ما و آن قو رباغه هست وقتی اجازه می دهیم نا ملایمات به تدریج باعث عوض شدن رفتار، عادات و احساساتمان شود .

3-    با خودم تصمیم گرفتم اگر روزی احساس کردم که مثل آن قورباغه در یک جا ، یک رابطه یا موقعیتی هستم که داره کم کم خفه ام می کند . یادم بماند که آزاد هستم  و راهم را بکشم و بروم ... بروم ... بروم بی آن که به فکر  دور زدن و برگشتن باشم .

نوشته شده توسط نوشینه در 22:57 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388

با نوجوانان مهربان باشیم

به بهانه اعدام بهنود شجاعی

نوجوانی آغاز دوره ای از زندگی است که با تحولات شگرف جسمی و ذهنی همراه است  .کودک تحت تاثیر این تغییر بزرگ ، به دنبال یافتن هویت واقعی خویش بر می آید و چون ذهنش از توانایی تفکر انتزاعی بر خوردار می شود در خود قدرت عظیمی برای تغییر حس می کند .

نوجوان خواستار تغییرات و اصلاحات است . او وضعیت موجود را زیر سوال می برد ، در پی به سازی محیط و رفع کمبودها بر می آید و از آن جا که خود را صاحب نیرویی فوق العاده می داند گرایش ویژه ای به افکار انقلابی ، متفاوت و نو پیدا می کند . نوجوانی سنی است که نسل آینده یک جامعه  توانایی و نیروی خود را برای رشد و تحول کشورش می آزماید .

نوجوان نیازمند محیطی پویا ،حمایتگرو آزاد است که به او اجازه سوال کردن ، انتقاد و رد نمودن ارزشها را بدهد .اصولا رشد همه جانبه شخصیت آدمی مستلزم آن است که او بتواند درسنین نوجوانی  ارزشها و معیارهایی که والدین ، معلمان و جامعه به او داده اند را مورد بررسی و تجدید نظر قرار دهد و معیارهای شخصی و مورد قبول خود را بیابد .

جوامعی که از این تلاش نوجوان استقبال نموده و از وی حمایت می کنند در آینده شهروندانی وظیفه شناس و مسئول خواهند داشت . در غیر این صورت نارضایتی ، خشم فردی ، زیر پا گذاشتن قانون و به سخره گرفتن مسئولیتها گریبانگیر جامعه می شود .

متاسفانه جامعه ما از آن دست جوامعی است که واقعیت نوجوانی را نمی پذیرد و از ارزشهای آن غافل است . نوجوانان به صرف شرکت در حرکتی اعتراضی یا پیوستن به ایدئو لوژی یا گرایشی خاص و یا حتی پوششی متفاوت در معرض اتهام قرار گرفته ، دستگیر و محاکمه می شوند .حال آن که هدف نوجوان  تحقیق ، کنجکاوی ، پیدا کردن معنایی برای هستی خویش ، ایفای نقش بزرگسال در جامعه ، پیدا کردن راهی برای پذیرش اجتماعی ،شناخت جنس دیگر و ... است و نه توطئه علیه جامعه . حتی صدور حکم اعدام برای کودکان که مطابق پیمان نامه جهانی حقوق بشر ممنوع است در کشور ما نادیده گرفته می شود .

شاید نوجوانانی که در سالهای بعد انقلاب ، تحت تاثیر آزادی احزاب و گروهها  در فضای خاص آن زمان ، از گروههای سیاسی هواداری کردند ،نخستین کسانی باشند که از این نوع برخورد متضرر شدند .نوجوانانی که با ممنوع شدن ناگهانی فعالیت احزاب  به ناگاه خود را پشت میله های زندان دیدند . بعد نوبت نوجوانانی شد که به خاطر نوع پوشش و  رنگ آن ، دوستی با جنس دیگر، داشتن نوار ویدئو و...توسط گشت ارشاد دستگیر شدند و اخیرا نیز نوجوانانی با برخورد قهری روبرو شدند که به دنبال آزادی نسبی قبل از انتخابات به میدان آمده و خواهان اصلاحات هستند .

جامعه ما (مسئولین ، اولیاء تربیتی ، والدین ) روزی در خواهد یافت که نو جوانان خطرناک و تهدید کننده نیستند . آنها نیاز به قهر ، تنبیه ،تهدید ، ضرب و شتم  ، محاکمه و زندان ندارند  . نوجوانان بیش از هر چیز احتیاج به اطلاعات ،راهنمایی ، اعتماد، پذیرش و مهربانی دارند .در این صورت خواهند توانست  پس از گذراندن مراحل نوجوانی ، به رشد شخصیتی والایی رسیده و به بزرگسالی بالغ و رشد یافته تبدیل شوند . چیزی که امروزه در جامعه ما به زحمت بدست می آید  .

 

نوشته شده توسط نوشینه در 19:6 |  لینک ثابت   •